سرايندگان ، نويسندگان ، مترجمان ، روزنامه نگاران " خور "

از منطقه خور شاعران و نويسندگان چيره دست و توانايي ظهورکرده اند که اين خود نشان دهنده  علافه و استعداد ساکنان  خطه کوير به فرهنگ و ادب فارسي است.هر چند در ميانه اين نويسندگان و شعرا   يغما از معروفيت و مقبوليت بيشتري برخوردار است ليکن به جرأت مي توان گفت که اکثر قريب به   اتفاق  ساکنان خور از طبع شعر برخوردارند. در زير بعضي از بزرگان علم و ادب اين منطقه به طور خلاصه معرفي مي کنم :

حريف : از غزل سرايان خطه خور است .سيد ابوالحسن متخلص به " حريف " فرزند سيد علي از سادات طباطبايي جندق است . وي در نيمه قرن دوازدهم در جندق زاده شد . در نوجواني به اصفهان و تهران براي تحصيل رفت و سپس به خور باز گشت . و در سال 1320 ه.ش در تبريز در گذشت . در شعر حريف آزاد انديشي و روشن بيني موج مي زند . نمونه اي از شعر ايشان :

گيرم چو قدح زدست ساقي ... بوسم لب مي پرست ساقي

رندان همه از شراب مستند ... من مست زچشم مست ساقي

در بر بست ميان و دست بگشاد ... افغان گشاد و بست ساقي

مستند تمام اهل مجلس ... از نرگس نيم مست ساقي

تنها نه منم اسير زلفت ... شهري شده پاي بست ساقي

کردند مفرح دل من ... لعل لب مي پرست ساقي

از غمزه او فغان که خوردم ... صد تير جفا ز شست ساقي

افغان که شکست ساغر مي ... از مستي من شکست ساقي

ازدست « حريف» کاش افتد ... اين تازه غزل به دست ساقي

لطف علي محترم : در خور به دنيا آمد و در سال 1220 ه.ق وداع گفت . يغما جندقي فنون سرايندگي را از وي آموخته است و با خواهر يغما ازداواج کرده است . در حدور 500 بيت از اشعار وي به صورت پراکنده باقي است . وي به اهل تصوف ارادتي تمام داشته و به « وحدت وجود» اعتقاد داشته است . غزليات او به شيوه غزليات مولانا در ديوان شمس است . وي از تعزيه سرايان نيز به شمار مي رود . اين قطعه از او به ضرب المثل در آمده است :

يادم نمي کني و زيادم نمي روي ... يادت بخير يار فراموشکار من

نو نيستي و کهنه اگر گويمت خطاست ... باري خوش آمدي صنم نيمدار من

( نيمدار : لباس کار کرده اما قابل استفاده )

يک غزل از او :

زهي جمالت زند تجلي ، بگاه ظلمت ،به چشم موسي

فروغ رويت ، بود فروزان چو نار وحدت به طور سينا

شراب لعلت ، مي شبانه ، نبيذ وصلت گل چمانه

به تير نارت دلم نشانه ، به عين مستي ، زجام صهبا

هزار مجنون تو را به عالم ، يکي موخر ، يکي مقدم

نموده کسب از ، رُخت دمادم ، جو ز خورشيد ، عذار ليلا

بياد ساقي ، مي مروق ، که همچو منصور ، زنم انا الحق

به يک اشارت ، قمر کنم شق ، که جهل بوجهل شود هويدا

وامق : ميرزا عبدالله ملقب به لسان الحق و متخلص به وامق از سادات طباطبايي در سال 1295 در خور زاده شد .وي مدتها در حوزه علميه يزد و سبزوار در کسب علوم ديني ممارست ورزيد. وي در سال 1349 قمري وفات يافت و در امام زاده داود خور به خاک سپرده شد.اشعار وي در ثناو رساي ائمه معصومين (ع) است.

غزلي از شاعر:

شبان تيره که از هجر روي يار بنالم ... به هرزگي به نوائي مثال تار بناليم

ز ناي ناله برآرم چو ناي با دل سوزان ... ز بي وفايي آن يار گلعذار بناليم

به جرم عاشقيم گر به دار تن بفرازند ... فراز دار چو قمري به شاخصار بنالم

ز اشتياق دو پستان همچو حقه سيمش ... به خاک غلطم و چون طفل شير خوار بنالم

ز حمله هاي دليران شير گير نترسم ... ز غمزه هاي غزالان جانشکار بنالم

يکي گه نکند سوي من ز روي لطف ... هزار وار اگر من هزار بار بنالم

خوش است در شب تاري که تار زلف سياهش ...بدست گيرم و همچون گزيده مار بنالم

صبا بگوي به آن سنگدل نگار که تا کي ... به راه ديده بدوزم ز انتظار بنالم

اگر به رهگذري يار من گذار نمايد ... هماره همچو گدايان به رهگذار بنالم

به وصل او نرسي وامقا مگر به ضراعت ... بر آستان امامان هشت و چهار بنالم

محمد شايگان(متولد 1307 ) : حاج محمد شايگان فرزند عبد الحسين در سال 1307 در خور زاده شد ."گنجي شايگان در گوشه عزلت "و اشعاري از وي در ماهنامه يغما و ديگر جرايد به چاپ رسيده است.

يغما جندقي ، 1196-1276 هجري قمري : ابوالحسن يغما جندقي به سال 1196 هـ.ق. در «خور» مركز بخش جندق و بيابانك متولد شد . نام نخستين او «رحيم» بود . بعدها نام خود را به ابوالحسن تغيير داد و تخلص «مجنون» را براي خود برگزيد وي فرزند حاج ابراهيم قلي از گوسفند داران آن منطقه بود. يغما به سال 1276هـ. بعد از هشتاد سال زندگاني در خور وفات يافت و در بقعه امام زاده داود مدفون گرديد . در مورد يغما به تفصيل در جايي ديگر به بحث مي پردازم .

نمونه اشعار يغما :

چهره دلبر و من گلگون است ... ليک آن از مي و اين از خون است

گرنه بر کشته فرهاد گذشت... آب شيرين ز چه رو گلگون است

خون بود قسمت چشم و لب ما ... تا لب و چشم بتان مي گون است

اين شفق نيست که هر شام و سحر ... خون من در قدح گردون است

مي کند از رخ ليلي منعم ... واعظ شهر، مگر مجنون است

سرو گفتم قد موزون تورا ... آه از اين طبع که نا موزون است

دانيم خرقه پرهيز چه شد ... در خرابات به مي مرهون است

مي رود از پي ترکان يغما ... چه کنم کار فلک وارون است

اسماعيل هنر: فرزند ارشد يغما که به سال 1225 هجري قمري متولد و در 1228 هجري قمري وفات يافته است اين شاعر داراي ديوان اشعار است که به همت آقاي سيد علي ال داود ديوانش چاپ و منتشر شده است.

احمد صفايي : در سال 1236 هه.ق متولد و در سال 1314 ه .ق وفات يافته است وي بيشتر دوران زندگاني را در قريه جندق گذرانده است صفايي شخص بسيار مذهبي بوده و مراثي جالب و استواري سروده است ديوان اشعار اين شاعر نيز به همت آقاي سيد علي آل داود چاپ و منتشر شده است. وي فرزند يغما و از همسر کاشاني وي « بني قوقو » مي باشد . مدتي در مکتب خانه جندق و سپس در کاشان ادامه تحصيل داد . احمد صفايي مرثيه گو و نوحه سرا مي باشد و 480 غزل هم از ايشان بر جاي مانده است . ايشان انابيه اي به سبک مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري تصنيف کرده است .

نمونه شعر :

بست آسمان کمر چو به آزار اهل بيت ... بگشود در زمين بلا بار اهل بيت

بر يثرب و حرم دو جهان سوخت ، تا فتاد ... با کربلا و کوفه ، سر و کار اهل بيت

زآن کاروان جز آتش حسرت بجا نماند ... تا کوچ کرد قافله سالار اهل بيت

لب تشنه جان سپرد مگر برد دجله را ... سيل سرشک ديده خونبار اهل بيت

دشمن ندانم آتش کين در خيام زد ... يا در گرفت ز آه شرربار اهل بيت

از آتش سموم مخالف به کربلا ... يک گل نماند در همه گلزار اهل بيت

ابراهيم دستان ملقب به يغماي ثاني که در بين سالهاي 1237 الي 1240 متولد و در سال 1310 ه . ق در اثر ابتلا به وبا فوت کرده است ، ديوان او بر جاي مانده است مقام ادبي او به پاي برادرانش نمي رسد.

محمد علي خطر : وي کوچکترين فرزند يغما بود که در جواني به سمنان رفته و در آنجا فن تلگراف را آموخته و از سوي ناصر الدين شاه به رياست تلگراف خانه سمنان برگزيده شده است .

تاراج : ميرزا اسماعيل متخلص به تاراج از اعراب عامري جندق در سال 1250 به دنيا امد و در سال 1327 ه.ق در شاهرود وفات يافت .

نمونه شعر :

صرف امد عمر در سختي و بدبختي همي ... با کمال نکبت از اغاز تا انجام من

غير کام خشک و چشم تر به بحر و بر همي ... قسمتي واصل نشد ، حاصل نيامد کام من

 

 

کيوان : محمد حسن فرزند احمد صفايي جندقي ( 1260 _ 1325 ه.ق) ملقب به عمادالشعراء و متخلص به کيوان و " خرد " ، فردي باذوق و لطيفه پرداز بود . کتابي در لطيفه به نام الف ليل نگاشته است که احتمالا از بين رفته است .

غزلي از وي :

شعله اي کاو به سر شمع برافروخته بود ... اثر سوزش پروانه سوخته بود

خرمن هستي خود سوخته ديدم روزي ... که رخش از اثر باده بر افروخته بود

شانه مي خورد به زلف تو و هي دل مي ريخت ... از کجا زلف تو اينقدر دل اندوخته بود

تا خبردار شدم ديده به بازار غمت ... بود هر گو هر نا سفته که بفروخته بود

ترک چشم تو پس پرده دريد ... يا رب اين پرده دري ها ز که اموخته بود

وه چه خوش گفت که مي سوزمت ازآتش هجر ... بعد از آني که مرا ز آتش غم سوخته بود

جامه طاقت « کيوان » بدريدي روزي ... کز همه خلق نظر را به رُخت دوخته بود

سيد اسدالله منتخب السادات : در سال 1279 در خور ديده به جهان گشود . تحصيلات خود را در خور و تهران و سمنان گذراند . برخي از اثار وي : 1» نوش نامه ( بر وزن ليلي و محنون ) 2» گل عمو نامه ، تاديب النسوان ( رساله اي است به نثر ) ، فتح نامه ( در مورد کارهاي ماشاءالله کاشاني ، مسعود نامه ( در احوال ابراهيم خان ،حاکم خور و بيابانک ، 1336 ه.ق ،

شمه اي از مرثيه هاي وي :

بود طفلي زحسين از اسرا در ره شام .... که در آغوش پدر مَقر ، جسته مقام

بعد قتل پدرش زينب غم ديده مُدام ... داشتن فارغ از آسيب و شکنج و آلام

شام تا بام در آغوش کشيدش چون جان .... بام تا شام زدود از بصرش اشک روان

اندر آن ره شبي آن طفلک محزون اسير ... به خيال پدر افتاد و ز جان آمد سير

به فغان آمد و بر سر زد و ز آن سوز ضمير ..... هوش رفتش زسر از شتر افتاد به زير

عرش لرزيد چه آن طفل در افتاد به خاک ... بي سکون گشت زمين جامه طاقت زد چاک

طفل تنها و بيابان مخوف و شب تار ... مانده از قافله با حسرت و غم ، گشته دچار

ريگ آن دشت تمامش به نظر آدمخوار ... نه تحمل ،نه شکيب و نه تواني ، نه قرار

...

حاج حسينقلي مُعلم خوري : از قديمي ترين فرهنگيان خور که در سال 1362 چهره در نقاب خاک کشيد . از معلم اشعاري تحت عنوان " مناقب الائمه " در سال 1335 با مقدمه شهيد دکتر علي شريعتي به چاپ رسيده است . در آن روزگار استاد شريعتي در طبس به تدريس اشتغال داشت .

بخشي از مقدمه استاد شريعتي درباره مُعلم : « آقاي معلم خوري مردي است که يک عمر نسبتا طولاني را در خدمت فرهنگ اين کشور صرف کرده است و در گوشه دور افتاده اي از اين مملکت به تربيت فرزندان پرداخته است . او اکنون شمع سوخته اي است که با نور خود پيش پاي مردان آينده سرزمين خويش را روشن کرده است

استاد حبيب يغمايي : حاج سيد حبيب الله يغمايي فرزند سيد اسد الله ، فرزند حجت الاسلام حاج سيد حبيب الله ، فرزند سيد ميرزا مجتهد در سال 1316 ه.ق در خور به دنيا آمد و در سال 24 ارديبهشت 1363 در تهران وفات يافت و در خور به خاک سپرده شد . وي در خور ، دامغان ، شاهرود و تهران تحصيل کرد و در دانشکده ها تدريس ادبيات را بر عهده گرفت . در سال 1355 از دانشگاه تهران دکتراي افتخاري ادبيات فارسي را گرفت . در سال 1303 شمسي همکاري ادبي خويش را با شاعر مبارز فرخي يزدي در روزنامه طوفان آغاز نمود و در سال 1327 خود مجله ادبي و گرانبار يغما را بنياد نهاد که تا سال 1357 بدون وقفه به مدت 31 سال انتشار يافت ، روزنامه يغما در فرهنگ ايران زمين دايره المعارفي سترگ است . حبيب از چهره هاي جاودان فرهنگ ايران است . وي خدمات ارزنده اي به ادب و زبان پارسي کرد . برخي از آثار استا :

جغرافياي خور و بيابانک ، داستان تاريخي دخمه ارغون ، رساله در علم قافيه ، تصحيح گرشاسب نامه اسدي طوسي ، فردوسي و شاهنامه او ، 6 » منتخب شاهنامه با همکاري محمد علي فروغي ذکاء الملک ، تصحيح کليات سعدي با همکاري فروغي ، تصحيح غزليات سعدي ، تصحيح قصص الانبيا ابواسحاق نيشابوري ، 10» تصحيح ترجمه تفسير طبري ، 11» نمونه نظم و نثر فارسي ، 12» عامري نامه ، 13» مقالات فروغي ،14 » ديوان شعر سر نوشت ، 15» مقالات فروغي درباره شاهنامه و ...

ابوالمفاخر يغمايي : فرزند ميرزا نصرالله مستوفي . در سال 1276 در روستاي بياضه زاده شد . تحصيلات خود را در خور ، سمنان انجام داد. و در سال 1323 در تهران در گذشت . او شاعري خوش ذوق بود و آثاري چند از وي بر جاست .

قطعه اي از شاعر :

به چار چيز نمي بايد اعتماد نمود ... چنان رسيده ز دانندگان اهل سلوک

نخست خنده دشمن دوم حرارت وي ... سوم تملق زن چارم التفات ملوک

علي اکبر افسر يغمايي : وي در سال 1353 در يزد وفات يافت و کارمند بازنشسته وزارت کشور بود از وي مقالاتي تحت عنوان « شهر بابک» در ماهنامه يغما و مقالاتي تحت عنوان « نکاتي چند راجع به يغما » در شماره هاي روزنامه پيک ايران به چاپ رسيده است .مرثيه اي بلند به نام « وداع واپسين » در يزد چند با به چاپ رسيده است .

طغرا : ابولقاسم طغرا يغمايي در سال 1302 در خور به دنيا آمد و در سال 1381 در خور وفات يافت . وي از فرهنگيان با سابقه است . وي از شعراي خور و بيابانک است .

خسرو غلامرضايي : در سال 1322 شمسي در خور زاده شد ، تحصيلات ابتدايي و دبيرستان را در زادگاه و سپس در اصفهان به انجام رسيد .شاعري گرانقدر که در دانشگاه کرمان به تديس اشتغال داشته اند .

نمونه شعر :

بي دوست زندگاني اي دل صفا ندارد ... ساقي بريز جامي دنيا بقا ندارد

زاهد برو به مسجد ، تزوير خويش بنما ... بهر فريبکاران ميخانه جا ندارد

قربان آنکه خنجر از پيش مي زند ، چون .... در کار بدسگالي رنگ و ريا ندارد

در بارگاه خوبان از نيک و بد مزن دم ... دل خواه ماهرويان چون و چرا ندارد

مرتضي هنري : متولد 1328 و فارغ التحصيل رشته جغرافيا از دانشگاه تهران و داراي درجه دکترا از دانشگاه ادينبورگ انگلستان در رشته سرزمين هاي خشک است . آثار و مقالت وي عبارتند از : 1» شتر داري در کوير ( در مجله مردم شناسي شماره 2 ) ، آبياري در خور ( مجله مردم شناسي شماره 2 ) ،قنات ( در چند شماره مجله هنر و مردم ) ، تعزيه در خور ، وسنگون ( کتابي حاوي قصه هاي خوري ) 6» بررسي دو شاهراه کويري ( انتشارات جغرافياي ارتش ) ، 7 » بررسي منشاء روستاهاي استان سمنان ( انتشارات جغرافياي ارتش )

اقبال يغمايي : مجله دانش آموز به مديريت ايشان به مدت 5 سال براي دانش آموزان منتشر شد . به مدت هفت سال هم مديريت مجله آموزش و پرورش ار انتشارات وزارت فرهنگ سابق را بر عهده داشتند . برخي ديگر از آثار وي تاريخ و جغرافياي دامغان ، خليج فارس ،خواجه نصيرالدين طوسي ، بايزيد بسطامي ، افرند